محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

1170

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

كافورى - در نسخهء ميرزا سبزه‌ايست « 1 » كه آن را بابونه نيز گويند و بتازيش اقحوان گويند [ 1 ] . كوهاموى - نام بازيى باشد و آن‌چنان باشد كه خاك را توده كنند و مويى در ميان آن پنهان كنند و بعد از آن آب بر آن خاك ريزند و گل كنند و بر دور « 2 » آن نشينند و موى را طلبند هر كه بيايد گرو را برده باشد و به عربى بقيرى گويند - بضم باء و فتح قاف مشدد و سكون ياء و فتح راء - . كريزى - [ بضم كاف و كسر راى مهمله و زاى معجمه ] طيور جوارح پر ريخته باشد . مثالش استاد رودكى گويد : بيت « 3 » بباز كريزى « 4 » بمانم همى * اگر كبك بگريزد از من رواست و پير « 5 » منحنى را نيز گويند كه قواى او فتور يافته باشد . كذا فى المؤيد [ 2 ] . كالونى « 6 » - [ بضم لام و كسر نون ] نام گياهى باشد كه به عربى سعتر گويندش . كبك درى - معروف [ 3 ] و باعتبار آنكه در درهء كوه مىباشد درى گويند . مثالش حكيم انورى گويد : بيت « 3 » در پناه سدهء جاه رعيت پرورش * بر عقاب آسمان فرمان دهد كبك درى و نيز نام نوائى و لحنى است . منوچهرى گويد : بيت ساعتى سيوار تير و ساعتى كبك درى * ساعتى سرو ستاه و ساعتى باروزنه كندى - [ به وزن قندى ] در فرهنگ نام گليست سفيد و مايل بزردى كه بنهء آن بدرازى نيم گز باشد و بغايت خوش‌بو باشد « 7 » و در بلاد يمن و گرمسير و شيراز و هند نيز مىشود و آن را به عربى كادى گويند * . كشتى « 8 » - [ بكسر شين ] معروف [ 4 ] ، كه

--> ( 1 ) - دو كلمه را « الف » در حاشيه دارد . ( 2 ) - « س » : دوره . ( 3 ) - « س » ندارد . ( 4 ) - « س » : گزيرى . ( 5 ) - « س » : پر . ( 6 ) - اين لغت و شرح آن از « غ » است . ( 7 ) - تا علامت ستاره را « الف » در حاشيه دارد . ( 8 ) - اين لغت و شرح آن از « ك » است . ( 1 ) در برهانست كه نوعى بابونه هم هست كه آن را گل گاو چشم گويند و عربان عين البقر نامند . ( 2 ) در برهانست كه چيزى را نيز گويند كه بخورد پرندگان شكارى دهند تا روز تولك كند و پر بريزد . ( 3 ) نوعى كبك كه در كوهستان زيست كند و بزرگتر از كبك معمولى باشد . و معنى اخير كلمه نيز در برهان نيست . ( 4 ) وسيله‌اى كه از چوب يا فلز سازند و با زدن پارو بدان از روى آب گذرند و اين اوان با دستگاه مولد و محرك بخار و برق حركت كند و در برهان بمعنى پياله‌اى نيز هست كه به شكل سفينه سازند . و بضم اول بمعنى زنار ( كستى ) و بمعنى اينكه دو كس بر هم چسبند و خواهند يكدگر را بر زمين زنند و بمعنى خطاب از كشتن نيز هست و بكسر اول خطاب از زراعت كردن باشد .